.

.


ایمیل مدیر :

آنلاین : 1
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 37
بازدید هفته گذشته : 40
کل بازدید : 11569



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
پایان 9 ماهگی...
موضوع :
نویسنده پریسا تاریخ ارسال چهارشنبه 5 تير 1392 در ساعت 12:43

حدود یک هفته دیگه 9 ماه گل پسرم تمام میشه .امروز چهار شنبه 5 تیر ماه 92 است.

 توی این ماه:

2تا دندون جلوی بالات کامل دراومدن .

از حالت سینه خیز خودت میتونی بشینی.

سه چهار روزه که چهار دست و پا راه رفتن رو شروع کردی.

وقتی مامان و بابا صدات میکنن برمیگردی نگاه میکنی و میخندی و زمانی که ازت میخوایم که پیشمون بیای با لبخند به سمت ما حرکت میکنی.

کلی نان خور شدی وقتی سفره را پهن میکنیم حتما باید یک تیکه نان هم به تو بدیم وگرنه نمیذاری غذا بخوریم.

حمام رفتن رو دوست داری ومیشینی توی لگن و کلی توی حمام آب بازی میکنی.

وقتی با هم به فروشگاه میریم .توی چرخ دستی فروشگاه میشینی و کلی کیف میکنی.

 

 

 

اینجا هم رفتیم قم خونه مامانجون وکنار زهرا دختر خاله بهار نشستی:

 

محسن مامان 4 تا دندون خوشگل دراورده:

.:: ::.
پایان 8 ماهگی...
موضوع :
نویسنده پریسا تاریخ ارسال جمعه 10 خرداد 1392 در ساعت 13:22

3 روز دیگه 13 خرداد92 گل پسرم 8 ماهش هم تموم میشه پا توی 9 ماهگی میذاره به امید خدا.

خوب میشینی. خوب سینه خیز میری. خوب غذا میخوری. خوب میخندی و خوب بازیگوشی میکنی و... فقط نمیدونم چرا چند شبه که خوب نمیخوابی .تا صبح صد دفعه هم خودت بیدار میشی وهم مامانت رو از جاش بلند میکنی و هم بابایی رو بدخواب...؟!!! سوال

حالا دیگه درست و به جا مامان میگی .وقتی مامانت رومیخوای صداش میکنی و میگی :  "م مااا...."

معنی بیرون رفتن رو میفهمی و وقتی میبینی که مامان لباسای بیرونش رو پوشیده شروع میکنی  به خندیدن و دست و پا زدن که یعنی منم رو هم بغل کن وبا خودت ببر دد و از اینکه لباسات رو واسه ددر رفتن عوض میکنم خوشحال میشی.

دوستت دارم مامانیه مامان...

 

 

 

.:: ::.
گفتن ماما...
موضوع :
نویسنده پریسا تاریخ ارسال چهارشنبه 1 خرداد 1392 در ساعت 18:21

امروز اول خرداده و محسن مامان 13 روز دیگه با هشت ماهگی هم خداحافظی میکنه و به امید خدا پا توی 9 ماهگی میذاره...!

آره محسن کوچولو خیلی زود بعد از گفتن بابا...بابا..با گفت ماما...ما.لبخند

این روزها دیگه خوب میتونی بشینی.با وجود اینکه پشت سرت بالش میذارم ولی خودت معمولا تکیه نمیدی.میشینی و با اسباب بازیهات سرگرم میشی.وقتی هم میخوای دزاز بکشی به دست راستت تکیه میدی و خیلی آروم خودت رو دمر روی زمین میندازی و شروع میکنی به غلت زدن.

امروز متوجه شدم که بالاخره یاد گرفتی خودت رو  با یه حرکتی بین سینه خیز و چهار دست و پا به سمت جلو بکشونی. دیگه قشنگ میتونی دو سه متری جلو بیای.

غذا خوردنت هم خیلی با نمک شده.وقتی که میخوام بهت غذا بدم مثل یه جوجه گنجشت دست و پات رو تکون میدی و بالاو پایین میبری و  زمانیکه قاشق غذا رو به سمتت میارم تو هم دهنت رو باز کرده و به سمت قاشق میبری.

 

.:: ::.
گفتن بابا...
موضوع :
نویسنده پریسا تاریخ ارسال دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 در ساعت 11:41

 محسن مامان ...امروز30اردیبهشت1392 .  هفت ماه و 17 روزت شده .دیشب برای اولین بار گفتی بابا...بابا...با...اولش فکر کردم شاید اتفاقی از دهنت بابا پریده باشه ولی دوباره هم تکرار کردی بابا..بابا..با...امروز صبح هم شنیدم که داشتی میگفتی ما....یعنی میخواستی بگی مامان...؟ بابا که گفتی بالاخره همین روزها ماما هم میگی انشاالله.

دندونای بالاییت هم دارن درمیان. لثه بالات کلی متورم شده.سر دندون جلوی سمت چپ بالاییت هم به اندازه نوک سوزن بیرون اومده.لبخند

ماشاالله پسر گلم داره بزرگ میشه ....

.:: ::.
8ماهگی
موضوع :
نویسنده پریسا تاریخ ارسال پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392 در ساعت 17:56

بالاخره محسن کوچولوی مامان  پا توی 8ماهگی گذاشت و فردا جمعه 27 اردبهشت 7ماه و 2 هفته میشه.

چند روز پیش واسه چکاپ بردمت پیش دکترت.در مورد تغذیت با دکتر مشورت کردم.آخه هر وقت بهت زرده تخم مرغ میدم بالا میاری...!دکتر گفت نباید بهت زرده تخم مرغ بدم زوده و صبر کنم 8 ماهت تمام بشه.دیگه گفتش که بلغور گندم . روغن حیوانی وبادام را هم از غذات حذف کنم.منم همینکار را کردم .البته بادام را هنوز توی فرنیت میریزم و نمیخوام حذفش کنم خودت هم با بادام مشکلی نداری.در مورد میوه هم گفت که تا 11 ماهگی فقط میتونی سیب بخوری.البته من بهت طالبی و موز هم چند دفعه دادم.با طالبی مشکلی نداشتی ولی فکر میکنم موز واست سنگین باشه .دیگه فعلا بهت موز نمیدم ولی عاشق طالبی هستی اونو نمیتونم حذف کنم .طالبی که میخوری خیلی کیف میکنی مثل مامانی.چشمک

توی سوپت هم فقط مجاز هستم  ماهیچه یا فیله مرغ +هویج+سیب زمینی+برنج+جعفری و گشنیز بریزم.بر خلاف نظر بهداشت که میگفت سوپت رو میتونم متنوع بپزم. البته منم به حرف خانم دکترت گوش میکنم.دکتر گفت روغن زیتون هم اشکالی نداره و  من گاهی اوقات توی سوپت میریزم.

دکتر گفت که باید سه وعده بهت غذا بدم ولی من هنوز دو وعده بهت میدم .صبحها فرنی و عصرها سوپ.ببینم کی میتونم سه وعدش بکنم.ابرو

وزن : 7/800 کیلو گرم

قد : 67/5 سانتی متر

دور سر : 45 سانتی متر

شکر خدا  دکتر گفت که رشدت خوبه و روی نمودارش هست.

دیگه چی بنویسم.....تقریبا دیگه میتونی بشینی.البته برای احتیاط پشتت بالش میزارم.و همچنان مرتب دور اتاق غلت میزنی .میری زیر میز.گاهی هم پات زیر مبل گیر میکنه نق میزنی که درت بیارم .وقتی به صورتت نگاه میکنم و میخندم تو هم در پاسخ به من لبخند میزنی.و زمانی که داری به به میخوری دستت رو میذاری روی لبهای مامانی که بوسش کنه.

 

 

 

 

 محسن آماده برای بیرون رفتن با مامانی :

 

 

محسن خوشحاله که میخواد با مامانی بره گردش :

 

محسن جدی :

 

محسن متفکر :

.:: ::.
خاطرات ننوشته مامان....
موضوع :
نویسنده پریسا تاریخ ارسال يکشنبه 8 ارديبهشت 1392 در ساعت 0:06

از کجا شروع کنم....

از روزی که تست بارداری دادم و فهمیدم که یه نی نی کوچولو تو دلم دارم می نویسم...

تست بارداری

عصر روز دوشنبه24 بهمن 1390 از داروخانه  سر کوچه بی بی چک خریدم...بدو رفتم دسشتشویی تا سعید خونه نیومده امتحانش کنم.با کمال تعجب خیلی سریع 2 تا خط پر رنگ روش ظاهر شد...یهو یه جوری شدم هم خوشحال هم مضطرب....! سریع بردم یه جایی گذاشتم سعید نبینه..آخه تصمیم داشتم سورپرایزش کنم...

شب وقتی سعید اومد خونه رفت دستشویی دستاشو بشوره .گفتم بیا بشین کارت دارم...پرسید چی کارم داری ..گفتم حالا بیا بشین..

اومد پیشم نشست .گفتم یه چیزی میخوام بهت بگم...خندید و گفت چیه چی شده..؟! باردار شدی....؟!!!

نگاش کردم ..تو ذوقم خورده بود .پرسیدم از کجا فهمیدی؟ گفت:جعبه بی بی چک رو جلوی آینه دستشویی جا گذاشتی.....

 

قرار شد فردا صبح واسه اطمینان بیشتر برم آزمایش خون بدم.صبح رفتم آزمایشگاه نزدیک خونمون گفتم آزمایش بارداری میخوام بدم وجوابشو اوژانسی میخوام .گفتن زودتر 2 ساعت نمیتونیم جوابشو حاظر کنیم .قبول کردم. حدود ساعت 12 ظهر رفتم جوابوگرفتم و همونجا سریع نگاهش کردم.مثبت بود.خوشحال شدم.واسه اینکه مطمئن بشم اشتباه نمیکنم جواب رو به خانمی که مسئول آزمایشگاه بود نشون دادم.گفت:مبارکه شما باردار هستین...!

  شروع چکاب های دوران بارداری...

شنبه29بهمن رفتم پیش دکتم(خانم دکتر اشرف.ی).یه سری آزمایش واسم نوشت .گفتش اسید فولیک بخورم.پرسیدم میتونم استخر برم ؟گفت :بهتره که 3ماهه اول نرم معلوم نیست چی تو آب استخرها میریزن.به ریسکش نمی ارزه..

 دادن خبر خوش بارداری  به...

دوشنبه 1 اسفند 90 به دوست عزیزم خانم دکتر شهلا.ح که الان کویت زندگی میکنه اس ام اس زدم و خبر بار دار شدنم رو بهش دادم.ناگفته نمونه که شهلا جون اولین کسی بود که بعد از آقا سعید خبر باردار شدن من رو میشنید.

بلافاصله با من تماس گرفت..خیلی خوشحال شده بود ..بهم تبریک گفت و تشویقم کرد...بهم گفت:" این بهترین اتفاق توی زندگی هر کسی هست.به مامانت هم زودتر بگو تا اون هم خوشحال بشه.از این به بعد زندگیت بهتر میشه  شما میشین دو تا و با هم همه جا میرین...! بچه اونقدر خوبه...از شوهرت هم بهتر میشه واست...ببین تو چه دختر خوبی هستی...شقایق چه دختر خوبیه(دختر خانم دکتر)...!" خلاصه بهم خیلی امیدواری و اعتماد به نفس داد.چندین بار تکید کرد که باید خوشحال باشم وگفت این خیلی حس خوبیه ...حالاخودت میفهمی.

واقعا بارداری حس خوبیه ....دلم واسه دوران بارداریم تنگ شده..!

همان روز به مامان هم گفتم که باردارم و ازش خواستم فعلا به کسی نگه .نمیدونم چرا...!

استراحت مطلق ...

پنجشنبه 4 اسفند تولدم بود .خواهرم بهار با همسرش و زهرا کوچولو از قم به خونه ما اومده بودن.فکر میکنم خبر بارداریم را به بهار همین روز گفتم و او هم بسیار خوشحال شد.

 

زیر شکمم کمی احساس درد و ناراحتی میکردم کمی هم لکه بینی داشتم.فکر کردم نباید خیلی مهم باشه .

روز شنبه 6 اسفند(هفته6 بارداری)

تلفنی با دکترم صحبت کردم...متوجه شدم که این مساله مهمی هست و سریعا رفتم پیش دکتر یاوری .یه دارو نوشت و بهم گفت فقط استراحت کنم و کارهای غیر ضروری را انجام ندم.دکتر واسه هفته 8 بارداری واسم یک سونوگرافی نوشت.

استرس داشتم.توکل کردم به خدا...که ان شاالله هر چی مصلحت هست همان بشه.... 

سه شنبه9 اسفند

این یادداشت رو توی دفترم نوشتم:

"این روزها خیلی کسالت آور شدند بیشتر وقتم همینجوری میگذره و هیچ کاری نمیکنم به خصوص اینکه دکتر یاوری بهم گفته استراحت کنم وکارهای غیر ضروری را انجام ندم . منم که چندروزیه یا نشستم یا اینکه خوابیدم دیگه حالم داره از این وضع بد میشه به ویژه که اصلل بیرونهم نرفتم مبادا خسته بشم وواسم ضرر داشته باشه حتما باید یه برنامه ریزیه درست وحسابی واسه خودم بکنم تا شاید اوضاع و احوالم بهتر بشه.یه خورده قران میخونم ولی به نظرم کم میاد.

فکرش رو بکن من هیچ کاری نمیکنم...! باید سعی کنم خوشحال باشم...!"

اولین سونوگرافی بارداری....

چهار شنبه 24 اسفند90

اولین سونوگرافی بارداری رو انجام دادم .خیلی استرس داشتم نزدیک بود از ترس گریه کنم.توکل کردم به خدا واز ته دل گفتم:" خدایا راضیم به رضای تو"

سونوگرافی انجام شد.  شکر خدا همه چیز طبیعی بود.

سی آر ال=19 میلیمتر   حدود حاملگی 8 هفته را نشان میداد.

اف اچ آر=+ یعنی قلب جنین تشکیل شده.

اولین سونوگرافی

 

اولین سونوگرافی

 

شنبه 27 اسفند90

رفتم پیش دکتر اشرف.ی  سونو را نگاه کرد .فشارمو گرفت و وزن که55 کیلو بودم.از همه مهمتر ما به صدای قلب نی نی کوچولوم گوش کردیم.لحظه جالبی بود من حس خیلی خوبی داشتم وقتی که صدای قلب کوچولوی نی نی رو می شنیدم. از خدا خواستم که ان شاالله همه چیز خوب پیش بره..!

توی این لحظه بیشتر از هر زمان دیگه ای احساس کردم که یه نی نی کوچولو توی دلم دارم.

خانم دکتر گفت خوبه وفعلا به سونو احتیاجی ندارم.یه سری آزمایش غربالگری واسم نوشت که حدود 10 روز دیگه باید انجامش بدم توکل به خدا.

یادداشت:

"در کل اوضاع و احوالم خوبه حوصله وانرژیم هم بیشتر شده امیدوارم رو به روز بهترم بشوم.

هنوز خانواده آقا سعید خبردار نشدن که من باردارم نمی دونم تا کی میتونم مخفی کنم...؟!!!

الان دیگه وارد ماه 4 بارداری شدم پنج شنبه 25اسفند با آقا سعید رفتیم و شلوار بارداری خریدم.لبخند"

آزمایش غربالگری...

10اردیبهشت آزمایش غربالگری رو دادم و14 اردیبهشت جوابش رو گرفتم.

شنبه 16اردیبهشت90 به دکتر نشان دادم.شکر خدا مشکلی نبود و همه چیز نرمال بود.من ماهی یک بار برای چکاپ دوران بارداری پیش دکتر اشرف.ی میرفتم.( پایان 16 هفته)

چهارشنبه 10خرداد90

به حساب خانم دکتر  19/5 هفته از بارداریم گذشته.وزنم57 کیلوگرم شده بود.دومین سونوگرافی را برایم نوشت.

دومین سونوگرافی...

پنج شنبه11خرداد دومین سونوگرافی را انجام دادم.جنسیت جنین مشخص نشد .یعنی من نفهمیدم که نی نی کوچولی عزیزم دختره یا پسر..!!!

 

دومین سونوگرافی

 

دومین سونوگرافی

 

دومین سونوگرافی

 

شنبه 10تیر90 نوبت دکتراشرف.ی

23/5 هفته .وزنم 60 کیلو شده بود.یکدفعه 3 کیلو اضافه کرده بودم. دکتر گفت که 3 کیلو  افزایش وزن واسه یک ماه زیاده و از من خواست که مواد نشاسته ای را کمتر بخورم و چیزای به درد نخور و چاق کننده را نخورم. مغزیجات(بادام و ...)روزی 2 تا 3 عدد بخورم.

خرید سیسمونی...

عصر پنج شنبه22تیر90  واسه خرید یه سری وسایل(کالسکه و کریر وتخت وپارک) با آقا سعید رفتیم خیابان بهار.من خودم از قبل مارک ومدل را تا حدودی انتخاب کرده بودم با سعید به چند تا مغازه سر زدیم قیمتشون یکی بود و تخفیف هم نمیدادن. .مامغازه ای رو برای خرید انتخواب کردیم که به ما حدود 70هزار تومان اشانتیون میداد.بالاخره ست کالسکه وکریر و تخت وپارک مارک گراکو به قیمت 1میلیون و600 هزار تومان خریدیم.این هدیه ای از طرف مامان بود.دست مامان جون درد نکنه ..من و سعید ومحسن کوچولواز ایشون به خاطر لطف ومحبتشون تشکر میکنیم...!لبخند

ساعت حدود 9 شب بود که کارمون توی خیابان بهار تمام شد وسوار ماشین شدیم که به خونه برگردیم.سعید 2 تا بلال هم خرید که عیشمون تکمیل بشه..ماشین رو که روشن کرد متوجه شد که از توی کاپوت دود در میاد....هیچدیگه واقعا عیشمون تکمیل شد..ماشین خراب شده بود.

من داشتم بلالم رو میخوردم در حالیکه بلال سعید روهم توی دست دیگم گرفته بودم.سعید هم کاپوت ماشین رو بالا زده بود و داشت حرص میخورد وبا ماشین ور میرفت.بهش گفتم حالا بیا بلالت رو بخور تا سرد نشده.گفت نمیخوام .گفتم پس چی کارش کنم ؟گفت خودت بخور.منم که بلال خودم روخورده بودم و یواش یواش داشتم دچار استرس میشدم شروع کردم به خوردن بلال سعید و خوردمش.

خلاصه....سعید اومد نشست توی ماشین وگفت نمیدونم چش شده احتمالا سیماش اتصالی کردن و تا ماشین رو روشن میکنیم میسزن ودود میکنن...! ساعت حدود 10 شب شده بود مغازهها یکی پس از دیگری میبستن.یهو متوجه شدیم همه مغازهها بستن و خیابون بهار به اون شلوغی به یک خیابان خلوت و سوت وکور تبدیل شد.من دیگه داشتم میترسیدم...!

با امداد خودروهم تماس گرفته بودیم گفته بود زودتر از 2 ساعت دیگه نمیتونه بیاد.داشتیم فکر میکردیم که باید چی کار کنیم.

به 118 زنگ زدیم وشماره تلفن یه امداد خودروی متفرقه که به ما نزدیک بود رو گرفتیم .بالاخره یکی اومد ساعت دیگه 11 شده بود.نماز هم نخونده بودیم.دو نفر بودن. اول قرار شد ماشین رو تا خونه یدک بکشن.بعدش دوباره یه نگاهی به ماشین انداختن ودستکاریش کردن و گفتن روشن کن برو .فردا هم ماشین رو ببرش تمیرگاه برقش مشکل پیدا کرده . خلاصه یه پولی هم اینجا دادیم و با ترس ولرز به سمت خونه راه افتادیم .ساعت حدود 1 شب به خونمون رسیدیم.

آقا سعید میگفت چشم خوردیم....! به هر حال به خیر گذشت. ولی من که خیلی با این بچه توشکمم حرص و جوش خوردم.

 

سه شنبه10مرداد 90 نوبت دکتر اشرف.ی

28 هفته. وزنم تغییر نکرده بود همان 60 کیلو مانده بودم.ایندفعه خانم دکتر گفت چرا وزن نگرفتی...؟! گفتم شما گفتید یه خورده رعایت کنم آخه بار قبل 3 کیلو اضافه کرده بودم. گفت:نه اینجوری دیگه...از دست شما ها ادم نمیدونه چی بهتون بگه.یه خورده هر ماه باید وزن بگیری...

به خانم دکتر گفتم که من هنوز نمیدونم نی نی کوچولوم دختره یا پسر.توی سونوی قبلی مشخص نبوده. گفت: پس یه سونوگرافی برات مینویسم.

بهم گفت از این ماه چکابها را باید ماهی 2 مرتبه انجام بدم.

 

سومین سونوگرافی و تعین جنسیت جنین....

چهارشنبه18مرداد91 سومین سونوگرافی را انجام دادم.اینبار یک مرکز دیگر توی نیاوران وآقای دکتر ص  رو برای اینکار انتخاب کردم. دختر خواهر شوهرم آتوسا بهم معرفی کرده بود.خودش هم همه سونوگرافیهاش رو سر هر دو دخترش اونجا وپیش همین دکتر  رفته بود.اینجا به درخواست خودمون سی دی سونو را هم با پرداخت هزینه اضافه تر بهمون میدادن.من هم سی دی این سونو را گرفتم.

توی این سونو مشخص شد که نی نی کوچولوی مامان پریسا و بابا سعید یه گل پسر خوشگله. چهره پسرم رو هم توی سونوگرافی برای یه لحظه دیدیم .دکتر ص هم گفت:چه پسر خوشگلیه ماشاالله...!

در ضمن وضعیت قرار گرفتن نی نی بریچ بود.یعنی پاهای گل پسر ما به سمت پایین و سرش به سمت بالای شکمم قرار داشت.خوب با این شرایط زایمان طبیعی به کل رد میشد البته اگر نی نی توی ماههای باقیمانده نچرخه و سرش به سمت پایین نیاد.منم راضی بودم چون در این صورت فقط یک انتخاب داشتم و اونم سزارین بود.من دیگه مجبور نبودم کلی فکر کنم وبین سزارین و زایمان طبیعی یکی رو انتخاب کنم.

 

 سه شنبه24مردااد91 نوبت دکتر اشرف.ی

30هفته. 61 کیلو.قلب نی نی وفشار خودم هم خوب بود.سونو گرافی را به دکتر نشان دادم گفت همه چیز خوبه.پرسیدم آیا بچه میچرخه ؟ جواب  داد : ممکنه.فعلا خیلی وقت داریم.میخواستم در مورد زایمان حرف بزنیم که خانم دکتر گفت حالا زوده.صبر میکنیم ببینیم چی میشه.

سه شنبه7شهریور91 نوبت دکتر اشرف.ی

32 هفته. 62 کیلو.گفتم که واکسن کزاز نزدم. دکتر گفت همین فردا برو بزن.

واکسن کزاز...

پنج شنبه 9 شهریور رفتم مرکز بهداشت نزدیک خونمون وهم من واکسن کزاز زدم وهم سعید.

سه شنبه 21شهریور91 نوبت دکتر اشرف.ی

34هفته. 63 کیلو.

وقتی دکتر میخواست صدای قلب نی نی رو گوش کنه شکمم رو هم معاینه کرد و با تعجب به من نگاه کرد و گفت: بچه خیلی پایین اومده ازت خواهش میکنم فقط استراحت کن وگرنه بچت زودتر از موعد به دنیا میاد وباید بره زیر دستگاه. بچه گناه داره...ازت خواهش میکنم استراحت کن و راه نرو.فقط کارای ضروری رو انجام بده.

اومدن مامانجون به تهران...

خوشبختانه مامانم هم همان شب به تهران اومد .حدود 7 یا 8 روز هم پیشم موند و تو کارها بهم کمک کرد تا من بتونم بیشتر استراحت کنم.ولی متاسفانه به خاطر وضعیت بابام که به علت بیماری خاصش  نیاز به مراقبت داشت نتونست بیشتر بمونه.قرار شد بره و ده پانزده روز دیگه برگرده و اینبار تا زایمانم پیشم بمونه.باباجون هم توی این مدت خونه دایی بهرام بود.

مامان میگفت که دایی بهرام ودایی بهروز هم دو هفته ای زودتر به دنیا اومدن واگر من هم به مامانم رفته باشم نی نی کوچولوم رو تا 15 مهر به دنیا خواهم آورد یعنی دو هفته زودتر وتوی هفته 38 بارداری.

شنبه1مهر91 نوبت دکتر اشرف.ی

36 هفته. 64 کیلو.

همچنان خانم دکتر ازم خواست استراحت کنم تا 37 هفته تمام بشه. در مورد پیاده روی کردن پرسیدم .آخه شنیده بودم که توی هفته های آخر بارداری پیاده روی خوبه. خانم دکتر بهم گفت  که اگر همه شرایطم برای زایمان طبیعی خوب باشه از هفته 38شروع کنم به پیاده روی و اگر هم قرار به سزارین باشه که دیگه نیازی به پیاده روی نیست.

شنبه 8مهر91 نوبت دکتر اشرف.ی

 37 هفته. اینبار یادم رفت وزن کنم.

خانم دکتر معاینم کرد و گفت که اندازه لگنم واسه زایمان خوبه و اگر بچه هم چرخیده باشه شرایطم واسه زایمان طبیعی خوبه.دو سه روزی صبر کنم بعدش شروع کنم به پیاده روی و خوردن دم کرده گل گاوزبون.

برای تعین وضعیت بچه هم یه سونوگرافی واسم نوشت که توی همین هفته انجام بدم.

آخرین سونوگرافی...

چهار شنبه 12 مهر برای سونو گرافی آخر رفتم پیش آقای دکتر ص و همان مرکز سونوگرافی قبلی توی نیاوران.

 

همه چیز خوب بود به جز خط آخر.آقای دکتر ص گفت : چیز مهمی نیست فقط بعد از به دنیا اومدنش  آزمایش تیروئید بده.اونم که توی غربالگری از همه نوزادان میگیرن.

همینکه به ما گفت چیز مهمی نیست باعث نگرانی من وسعید شد..! معنیش برای ما این بود که یه چیزی هست ..که حالا میگه مهم نیست ..

امان از ندانستن...

آن شب تا برسیم خونه من از نگرانی داشتم میمردم که حالا اون چیه که نوشته ..یعنی چه... با  دایی بهرام هم تماس گرفتم متاسفانه موبایلش خط نمیداد و نتونستم درست و حسابی بپرسم اینکه دکتر گفته یعنی چه. یادم میاد که اونم گفت چیز مهمی نیست. از همه نوزادان آزمایش تیروئید میگیرن که مبادا دچار کم کاری تیروئید باشن.

از شیرینی فروشی توی ازگل ازاون کیکهایی که من خیلی دوست دارم خریدیم و از شدت استرس تا برسیم خونه من 3 تا کیک خوردم.

به خونه که رسیدیم من بلافاصله رفتم سراغ اینترنت و کم کاری تیرویید در نوزادان رو سرچ کردم.چیزای خوبی نمیومد و لحظه به لحظه نگرانی من بیشتر میشد واین نگرانی واسترس رو به سعید هم منتقل کرده بودم.به دایی بهروز زنگ زدم و آن جمله را خوندم. دایی بهروز هم گفت مهم نیست اگه اپیفیز دیستال فمور تشکیل نشده باشه خوب تشکیل میشه...وقتی هم به دنیا اومد یه آزمایش تیروئید ازش بگیرین.

مامانجون زنگ زد وسعید قضیه رو واسش گفت.مامانجون هم به دایی بهرام زنگ زد ودایی بهرام خودش با ما تماس گرفت و به من گفت: نگران نباش چیز مهمی نیست حتی اگه نی نی کوچولو کم کاری تیروئید داشته باشه قابل درمانه.چیزی که مهمه تشخیص به موقع اونه. اگه تشخیص داده نشه خطرناکه. واسه همینه که توی غربالگری که روز سوم تا پنجم از نوزادان میگیرن آزمایش تیروئید هم هست. یه مدت دارو میخورن بعدش خوب میشن.پرسیدم خوب خوب میشن...؟ گفت: آره. کمی آرومتر شده بودم ولی باز هم اضطراب داشتم.حدود ساعت ده یازده شب رفتم که بخوابم...همینطور اشک میریختم تا بالاخره با گریه خوابم برد...!

من که خواب بودم سعید هم خودش این موضوع رو توی اینترنت سرچ کرده بود. اومد منو بیدار کرد. حرفهای دایی بهرام رو تایید کرد و به من دلداری داد که نگران نباشم و گفت حتی اگه  خدای نکرده چیزی باشه کاملا درمان میشه.

از طرف دیگه مامان هم به قم رفته بود که دو سه روزی پیش خاله بهار بمونه بعدش بیاد تهران پیش من.

 

تولد نی نی کوچولو  گل پسر مامان و بابا...

این یادداشت رو همون روزای بعد از زایمان نوشتم...

 

 

 

"داستان زایمان من
محسن کوچولو پنج شنبه 13 مهر 1391 ساعت 9:10 صبح دنیا اومد.

 

من که خیلی زایمانم  سختم بود .هر چند که دکترم میگفت تو خیلی شرایطت خوب بوده .آخه من با یه کمردرد مختصر که 7 دقیقه یکبار تکرار میشد. ساعت3صبح از خواب بیدار شدم. شک کردم نکنه وقتش شده...! رفتم دستشویی...یه
خورده لکه خون دیدم ترسیدم شوهرم رو از خواب بیدار کردم رفتم یه دوش گرفتم. درد هنوز همونجوری بود خیلی شدید نبود ولی با فواصل منظم تکرار میشد.تصمیم گرفتیم نماز صبح رو بخونیم بعد بریم بیمارستان. 4:30 اذان صبح
رو که گفتن ...نماز خوندیم ساک بچه رو که از قبل آماده کرده بودم ومدارک لازم رو برداشتیم و از زیر قران همو رد کردیم. ساعت5:30 راهی شدیم بیمارستان .من گفتم ضرر نداره بریم فوقش میگن خیالاتی شدم و برمیگردیم خونه...

 

رفتیم بیمارستان قمر بنی هاشم..یه زایمان طبیعی داشتن  بهم گفتن کمی صبر کنم تا کارشون تموم شه .حدود6:30 .یه ماما تا شکم منو دید گفت تو که داری میزایی..!!!! جالب بود فقط یه دست کوچولو به شکمم زد و اینو گفت. بعد معاینم کرد گفت دهانه رحمم 5 سانت باز شده.پرسید طبیعی میخوای یا

 

سزارین ؟ گفتم هنوز نمیدونم ..گفت شرایطت واسه طبیعی خوبه لگنت هم خوبه.یه خانمی هم اونجا  بچه دومش رو طبیعی دنیا آورد .دیدم خیلی داد و بیداد نکرد و راحت زایید ازش پرسیدم طبیعی خوبه؟ گفت خیلی خوبه.ماما هم از طبیعی کلی تعریف کرد منم اغفال شدم گفتم باشه طبیعی زایمان میکنم .

فکر میکنم ساعت 7 صبح بود خانم ماما اسم دکترم روپرسید و بهش زنگ زد که خودشو برسونه "دکتر اشرف یاوری"  خیلی ماهه دوستش دارم.20دقیقه یه دستگاهی رو بهم وصل کرد و صدای قلب بچه رو چک کرد. دکتر گفته بود کاراشو ردیف کن تا من بیام.هنوز دردام شدید نبودن .

حدود ساعت 8 تنقیم کردن. بعدش تختم روعوض کردن.ماما یه سرم وصل کرد. کیسه آب رو هم خودش سوراخ کرد.یه آمپول زد. فکر کنم امپول فشار بود چون بعداز اون دیگه دردام خیلی شدید شد با فواصل خیلی کم.آنقدر شدید که از کمر درد به خودم میپیچیدم و به خودم بد و بیرا میگفتم که چرا طبیعی رو انتخاب کردم به هر حال چاره ای جز تحمل نداشتم .

حدود 8:30 یا 8:45 به درد فشار هم اضافه شد انگار که داشت جونم در میومد...! معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز شده..بچه داره به دنیا میاد. همون موقع دکترم اومد .دوباره تختم رو عوض کردن.رفتم روی تختی که بچه رو دنیا میارن.

بالاخره بعد از 20 دقیقه ای زور زدن با یه مکافاتی نی نیم رو9:10  صبح دنیا آوردم. فقط میتونم  بگم خیلی سخت بود.شکر خدا نی نیم هم سالم دنیا اومد الان13 روزشه. تازه به من میگفتن تو خیلی خوب بودی. روند زایمانت خیلی سریع پیش رفته ما منتظر بودیم 12:30 تا 1 ظهر زایمان کنی...!!!!

الان هنوز جای بخیه هام کمی درد میکنه .  نی نی من37 هفته و5 روزش بود که دنیا اومد. 3 کیلو وزنش بود 47 سانت هم قدش. جالب اینه که شب قبلش ساعت 6 رفته بودم سونو و هیچ علایمی از زایمان رو نشون نداده بود و دهانه رحمم هم کاملا بسته بود.....!!!

 بیمارستان قمر بنی هاشم هم خیلی خوب بود .رسیدگیشون هم خوب بود من راضی بودم .حدود 1میلیون و400هزار تومان هم واسمون درومد."

 

وزن تولد: 3 کیلوگرم
قد: 47 سانتی متر
دور سر: 34 سانتی متر

 

 ناف محسن 4 روزگی افتاد. توی مطب خانم دکتر شهین.ب وقتی داشت معاینش میکرد.واسه چکاپ برده بودیمش. 

وزن : 2.800 کیلوگرم
قد :48 سانتی متر
دور سر: 34 سانتی متر

 

اولین حمومش هم مامان جونش توی 10 روزگیش برد. منم کمک کردم. حموم خونه خودمون توی تهرانپارس.

 

 واسه اولین بار منو محسن دو تایی با هم بیرون رفتیم.البته با آژانس.رفتیم خونه  خانم ح دیدن لیلا خانم.جمعه 19آبان91.

 

خودم محسن رودر 37 روزگیش بردم بهداشت واسه قد و وزن .با آژانس رفتیم وپیاده برگشتم.آخه سر باباییش خیلی شلوغه.   شنبه 20 آبان 91

وزن: 4.150 کیلوگرم
قد: 54 سانتی متر
دور سر: 37 سانتی متر

 

 

 سه شنبه 23 آبان  1391 ساعت 4:36 بعد از ظهر
وقتی محسن کوچولو به دنیا اومد .واسش توی اتاق زایمان صدای اذان پخش کردن.
و زمانی که خانم دکتر داشت بخیه میکرد .بهم گفت:"با ایمان بارش بیار ..باشه..." منم گفتم باشه..!
خانم دکتر گفت:" سه تا بچه بیار سه تا بچه خیلی خوبه من الان پشیمونم که چرا دوتا بچه اوردم...!"

 

امروز محسن کوچولو 40 روزش شده...ان شاالله خدا حفظش کنه و پسر صالحی بشه..!

 

 

ناگفته نمونه که بعد از تولد محسن ازش  آزمایش کامل  تیرویید گرفتیم و شکر خدا هیچ مشکلی نداشت و همه اون دلهره ها بی مورد بود.

                                                                                                           

.:: ::.
روزهای خوب باهم بودن...
موضوع :
نویسنده پریسا تاریخ ارسال سه شنبه 3 ارديبهشت 1392 در ساعت 7:57

این روزها خیلی وقت نمیکنم چیزی توی وبلاگت بنویسم.10روز دیگه پا توی 8 ماهگی میگذاری انشاالله.کم کم داری بزرگ میشی مامانی.

دست زدنت خیلی خوب شده مرتب واسه جلب توجه مامان دست میزنی.همچنان غلت میزنی و تمام تلاشت رو میکنی که سینه خیز بری .کمی هم پیشرفت کردی.ولی غلت زدنت از سینه خیز رفتنت خیلی بهتره. وقتی با سینه خیز به جلو پیش نمیری چند تا غلت پشت سر هم میزنی و خودت رو جابه جا میکنی.

مرتب میگی ..دد..دد..د.....دد...دد...د....! زهرای خاله بهار میگه: "محسن خاله ددری شده همش میگه دد..دد.د.."لبخند

بعضی روزها با هم میریم بیرون .خوش میگذره.

بلغور گندم و گشنیز و روغن زیتون و سیب هم به خوردنیهات اضافه کردم .

به هر حال این روزها روزهای خوبی هستن. بچه داری یه خورده زحمت و سختی داره ولی واقعا بچه شیرین و دوست داشتنیه.

خیلی دوستت دارم محسن کوچولوی مامان..!  امیدوارم همیشه سلامت باشی و وقتی هم بزرگ شدی به همین خوبی و حتی بهتر از این روزها باشی واسه مامان و بابا .

ان شاالله خدا همه بچه ها رو واسه مامان و باباشون نگه داره.

 

 

 

 

 

.:: ::.
6ماه و10روز
موضوع :
نویسنده پریسا تاریخ ارسال جمعه 23 فروردين 1392 در ساعت 12:50

محسن مامان اولین عید رو هم به سلامتی  پشت سر گذاشتی.امرز جمعه 13 فروردین 1392 6 ماه و10 روزت شده.

تعطیلات عید را به بروجرد رفتیم .خونه مامان جون.خاله بهار و زهرا و عمو محمود هم اونجا بودن. دایی بهرام و زن دایی و علی و حسین هم رفته بودن کربلا.

دایی بهرامت میگفت کربلا خیلی خوب بوده شما هم برین .ان شا الله خداوند سفر کربلا را روزی ما هم بکنه و سفر مکه...!

اتفاقات این ماه:

اولین غذا:

چهار شنبه 30اسفند 91 برای اولین بار بهت فرنی آرد برنج دادم .دوست داشتی وخوب خوردی.

آرد برنج + آب + کمی نبات.میذارم روی شعله گاز وقتی سفت شد از شیر خودم آنقدر میریزم توش تا شل بشه.البته نبات را همیشه نمیریزم .

اولین دندون:

وقتی داشتم فرنی دهنت میکردم قاشق توی دهنت یه صدایی میداد .متوجه شدم که داری دندون در میاری.چهار شنبه 30 اسفند 91 اولین دندونت رو دراوردی.سر دندون جلو  پایین سمت چپت بیرون اومده بود .

دومین دندون:

دومین دندونت هم چهارشنبه 7 فروردین92 سرش بیرون زد.دندون جلو پایین سمت راست.

واکسن6ماهگی:

پنج شنبه 15 فروردین 92 بردمت بهداشت برای اندازه گیری قد و وزن و زدن واکسن.

قد: 67 سانتی متر

وزن: 7/300 کیلوگرم

دور سر:44 سانتی متر

گفت که باید سوپ و حریره بادام هم بهت بدم.آخه توی عید فقط بهت2 وعده فرنی آرد برنج میدادم.

شب کمی به خاطر واکسن تب کردی ولی کلا خدا رو شکر خیلی بیتابی نکردی . بهت قطره استامینفن هم می دادم.

حریره بادام:

جمعه 16 فروردین 92 بهت اولین حریره بادام را دادم.به همان فرنی آرد برنج پودر بادام پوست کنده اضافه کردم.

اولین آب:

شنبه 17 فروردین 92 با سلام بر امام حسین و شهدای کربلا برای اولین بار بهت آب دادم خوردی.چند قاشق آب جوشیده سرد شده.

اولین سوپ:

یکشنبه 18 فروردین 92 اولین سوپت رو خوردی. ماهیچه گوسفند+ هویج +برنج را آب پز کردم و بعدش توی خورد کن میکسش کردم و بهت دادم.

از آنجا که به نظر خودم نباید هر روز ماهیچه بخوری.

1روز سوپ با ماهیچه بهت میدم و 2روز سوپ بدون ماهیچه.و طبق نظر مسئول بهداشت هر 3 روز 1بار یک ماده جدید به سوپت اضافه میکنم.

ماهیچه + برنج + هویج

برنج + هویج + جعفری

برنج + هویج + جعفری + کمی روغن حیوانی

توی سوپت تا امروز این مواد رو ریختم.امروز هم به امید خدا سیب زمینی رو اضافه میکنم.

برنج + هویج + سیب زمینی + روغن حیوانی

به امید خدا یک وعده صبح ها بهت فرنی میدم و یک وعده هم عصر ها سوپ.تصمیم دارم  2 وعده سوپ بهت بدم یک وعده هم شب ها. آخه نصف شب مرتب واسه شیر خوردن بلند میشی و گریه میکنی حتما گشنت میشه دیگه...!

 

توی این روزها غلت زدنت خیلی خوب شده مرتب روی زمین غلت میزنی و توی خونه اینور و اونور میری.باید همش مواظبت باشیم که سرت خدای نکرده به چیزی نخوره.

دد میگی . آب دهنت هم ته گلوت قرقره میکنی و صدا در میاری. جیغ هم میزنی و کیف میکنی.

گاهی اوقات هم دست میزنی.

ماشا الله به پسر کوچولوم با این همه شیرین کاری واسه مامان وبابا.

 

اینم یه عکس توی عید نوروز که واسه اولین بار بردمت عید دیدنی خونه عمو ابولقاسم مامانی:

 

 

 

 

 

.:: ::.
3ماه 7روز
موضوع :
نویسنده پریسا تاریخ ارسال جمعه 29 دی 1391 در ساعت 15:47

محسن عزیزم...این روزها خیلی شیرین شدی.ابه زبون مخصوص خودت با مامان و بابا حرف میزنی و یه صداهایی از خودت در میاری...که ما از شنیدنش لذت میبریم. "آق...ا"  و " آق...ون" که مامانجونت یادت داده و "هی "..."هوی"..." آ...بو "......گاهی هم با آب دهنت حباب درست میکنی! دستت رومیخوری مخصوصا انگشت شصتت رو. خنده های خیلی شیرینی میکنی. انشاالله همیشه لبت خندان باشه مامانی..!

سه شنبه19دی واسه اولین بار با کریرت گذاشتمت توی کالسکه و توی خونه با کالسکه اینور و اونور بردمت .خوشت اومد.این ایده رو یکی از آشناها داد..که اینطوری به کالسکه عادت میکنی و کمتر مجبور میشیم بغلت کنیم.

از وقتی ازبروجرد برگشتم به خاطر آلودگی شدید هوای تهران بیرون نبردمت.فقط یک بار هفته گذشته رفتیم خونه مامان عزیز و بابا احمد .که دلشون خیلی واسه شما تنگ شده بود و دوست داشتن آقا محسن رو ببینن.

تو فکر ختنه کردنت هستیم. به نظرم دیر هم شده.اینکه چرازودتر ختنت نکردیم ...آخه عمو حمیدت از یه متخصص اورولوژی پرسیده بود که زمان مناسب واسه ختنه کی هست؟اونم گفته بود که بهتره 2 ماهش تموم بشه.منم که40 روز دوم شما رفته بودم بروجرد پیش مامانجون.در ضمن من و باباسعیدت روی اینکه کجا ببریمت و پیش کدوم دکتر خیلی با خودمون درگیر بودیم و هستیم .بالاخره تصمیم گرفتیم ببریمت همونجا که محمدعارف پسر آقا مجید رو 2 هفته پیش بردن. یه کلینیک توی نارمک .محمد عارف یک روز بعد از شما به دنیا اومده.

ان شاالله هفته دیگه که ماه صفر تموم میشه میبریمت واسه ختنه.خدا به مامانت صبر بده میگن خیلی سخته .امیدوارم آقا پسر گلم قوی باشه و این مرحله رو هم به سلامتی طی کنه.

 

 

محسن،3ماه و7روز _ تهران چهارشنبه20دی91

 

محسن،3ماه و7روز _ تهران چهارشنبه20دی91

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.